از دار دنیا منمو یه آباجی با نمک زیبا
اونم که یادی از ما تو ذهنش نداره
همش تو فکرش یه قلم مو یه برگه اچاره
همش دماغش سیاه وفرش زیر پاش ازش گله داره
هر چی که می گم نکن فایده نداره
می خواد دل مامان و به زانو در بیاره
برای هر چیز یه بهونه می یاره
تا میگم اخه میگه اخه نداره
میگم بیا تا داداشت باشم دوباره
اهسته ، اروم می گه نداره چاره
مامانم دیگه تحمل نداره
پیشش می شینم تا بتونه دوباره
گذشته هارو باز به خاطر بیاره
راستی میدونه این دل عاشق بیچاره
یادش نمیره هیچ وقت اون روزای خاطره
صبا هم می ره منو تنها می زاره
با رفتنش رو دل من پا می زاره
از ابر چشمام بارون غم می باره
طفلی دل من که شده پاره پاره
من بی آباجیم همه عمرم تباه
روزای عمرم همه رنگه سیاه
دونه به دونه نفسام بی صبا.....حتی یه ذره رنگ زندگی نداره
بی اون نمی خوام دیگه زنده بمونم
جز اون نمی خوام واسه هیچ کس بخونم
میرم یه گوشه تک و تنها می شینم
شاید بتونم یه کم آروم بگیرم
من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....
اما...
دنيا پر از ريا ودروغ و مرا نيز اينگونه مي خواهد...
امروز بر سادگي خود گريستم ...و يا نه....خنديدم
وقتي ديدم چه راحت به اتهام ساده دلي ،
دل ديگري را رنجاندم...
آيا گناه از من بود که بي ريا بودم؟...يا نه....
يا گناه از نگاه ديگران است که مرا رياکار مي خواهند...
چگونه تاب آورم اين نگاههاي سنگين را...
مي گريزم و خود را تنها مي يابم.
در تنهايي غرق سکوت مي شوم...
سکوتي سنگين که راه فرياد را بر من مي بندد
و چه زجرآور است فريادي که در درون
سينه ام حبس شده است...
کاش ميمردم
ديگر طاقت اين زندگي را ندارم
کاش مي شد امشب که مي خوابم ديگر بيدار نمي شدم
آرش
تیم باشخصیت پرسپولیس(قطبی)
گاهی این اندیشه به ذهن نفوذ میکند که نکند دنیا و هرچه در آن است ما را فراموش کرده و صدای عدالت جویان را هیچ پاسخی نیست . شاید دستها را به نشانه تسلیم بالا گرفته ایم و مسکوت مانده ایم . اما بوده اند کسانی که فریاد را بر سکوت کوبیده اند و از امید و حرکت گفته اند .
از کسانی سخن به میان است که با چشمی نگران ,قلبی تپنده , صدایی گرم و هنری والا خونی تازه در رگهای پژمرده و کرخت جامعه جاری کردند .
مهدی سهیلی یکی از شاعران پاکدل این دیار است که دل گفته هایی از این دست در آثارش موج میزند.
سهیلی شاعر دهه های 40 و 50 است که مجموعه های عقاب . نگاهی در سکوت . مرا صدا کن . اشک مهتاب . سرود قرن و ... را در آثار خو یش دارد .
باری شعر سرود قرن را که می خواندم در آن پژواکی رسا و انعکاسی گویا از درد ها و اندوه ها و شادی های خو یش یافتم . وحال تقدیم شما:
سرود قرن
مخوان آواز،اي دختر!
صداي نغمه مستانهات را در گلو بشكن
پسر، آواز عشقانگيز را بس كن
سرود لحظههاي كاميابي را به دور افكن
***
تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است
براي نغمههايت فكر ديگر كن
تواي مرد جوان كز كامها در سينهات بانگي طربخير است
سرود قرن را سر كن
***
بخوان آواز،اما همراه بانگ دلاويزت
به گوش ما رسان شبنالههاي بينوايان را
صداي دردمندان بلاكش را
نواي مبتلايان را
***
مخوان آواز عشقانگيز اي دختر
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي-
كه شب بادست خالي مي كند آهنگ كاشانه
و با شرمي غم آلوده-
بجاي نان بپاي كودكانش اشك ميريزد
و غمگين كودكان او-
به گردش در تضرع چون كبوترهاي بيدانه
***
تواي دختر! براي نغمه ي خود فكر ديگر كن
سرود قرن را سر كن
سرود مادري تنها كه دور از روي فرزند است
سرود مرد بيآرام زنداني-
گه با اميد ديدار زن و فرزند، در بند است
***
سرود سرنوشت كودك بيمادري تنها
كه شب با ديدگان اشك پالا ميرود در خواب
سرود بينوا طفلي
كه باشد خندهاش بيرنگ
دل بيمادرش بيتاب
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز درد آلوده پيران غمگين را
كه در پيري تهي دستاند
نفسهاشان توانا نيست
غروب زندگي در چشمشان پيداست
گه و بيگاه بغضي در گلو دارند
كوير زندگي در زير پا و كولهبار غصهها بر دوش
و مرگ خويش را هر لحظه صد بار آرزو دارند
***
اگر آواز ميخواني
سرود دختري بيعشق را برخوان
كه در جانش گل عشقي شكوفا نيست
دلي دارد ولي در چشم اين و آن دلآرا نيست
نگاه گرم و دلبندي كه جانش را برافروزد
به زير آسمانها نيست
***
پسر، آواز را بس كن
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز آن بيمار بيكس را
كه چشم بيفروغ خويش را با انتظاري تلخ
به راه دوستي ناديده ميدوزد
و از تكضربههاي پاي هر عابر
به اميد عيادتها
لبان نيمرنگش ميشود خندان
به شوق آنكه با ديدار، شمعي در دل تنگش برافروزد
ولي جنبندهاي از حال آن بيمار آگه نيست
به غربت تلخ ميميرد
و مرغ جان او از تنگناي شهر تنهائي
به سوي كبريا پرواز ميگيرد
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز غمگين يتيمان را
كه همچون طوطي بي نغمه خاموشند
و بر سر هايشان چتر محبت سايه افكن نيست
بدلها راهشان بسته است
***
اگر آواز ميخواني
بخوان آواز آن مادر كه از قهر تهيدستي
يگانه كودكش را بر سر راهي، رها كرده است
و با چشمان اشك آلود
سر، سوي خدا كرده است
و با جاني كه بيتاب است
براي عزت و اقبال فرزندش دعا كرده است
و با غمهاي رنگارنگ
سوي خانه ميپويد
به هر گامي نگاهي سوي طفلش ميكند غمناك
و زير لب هميگويد:
خدايا، مادري غمگين و تنها، كودكش تنهاست
دلم را بر غمي سنگين شكيبا كن
ومين و آسمانت را بگو با كودكي تنها مدارا كن
***
تو اي دختر، سرود قرن را سر كن:
سرود تلخ آن قومي
كه شهر و خانهشان در زير پاي تانك ميلرزد
و در مرگ جوانهاشان ز خشم و غصه لبريزند
و فرزندانشان چون برگهاي زرد پائيزي
ز رگبار مسلسلهاي دشمن، بيگنه بر خاك ميريزند
***
سرود مادري ترسان
كه شب هنگام از فرياد بمبي ميشود بيخواب
سرود كشتهاي در عرصه پيكار
كه ميپوشد كفن بر پيكر او نيمهشب مهتاب
***
تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است
براي نغمههايت فكر ديگر كن
تو اي مرد جوان كز كامها در سينهات بانگي طربخيز است
سرود قرن را سر كن
مهدی سهیلی تهران - اردیبهشت 1347
ازطرف یه دوست(آوا)
ومن هنوز به قداست باران اعتقاد دارم یک: به نام او دو: به اسم تو سه: برای چشمهایت چهار: به یاد یادت پنج : کنار عکس یادگاریت شش: باحسرت نبودنت هفت : به بهانه زندگی هشت : در غروب تنهاییم نه : به عشق یک روزنه امید ده : به امید دیدارت به خاطر یک.........گمشده به خاطر من ..به خاطر تو..به خاطر خاطره هایمان برای انتقام از تمام جدایی های عالم به احترام قلبهای پاک وبا یک اسمان تمنا برای تو که هنوزهم تنها بهانه ی زندگی هستی.دیشب زیر باران دعا کردم......... شاید روزی صدایم را شنیدی خدا
صدای پایی از انتهای کوچه می آید
کسی آرام مرا می خواند
بیا امشب ستاره بچینیم
آسمان منتظر است
و دریا بی تاب
ابر سیاهی بر دلت خیمه زده می دانم
بیا
تا از ستاره ها برایت
فانوسی درست کنم دریایی
تا به حقیقت زلال چشمه برسی
که آن وقت تو دریایی
و بی نیاز
ای مسافر!!
حرکت کن
راه دراز است و پر خم
و تو کوله باری ازعشق داری
همین کافی است
که عشق مر کب سفر است
نه مقصد حرکت.
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
به قول خودم اينها از سر عاشقي است. فقط همين.
اي کاش به غير از نوشتن کار ديگري هم بلد بودم که
آنگونه همه آنچه درون دلم مي گذرد يا حتي نيمي از آن يا شايد ذره اي از آن را بروز دهم.
اي کاش مي دانستي چقدر سخت است. چقدر دشوار است،
هر شب بي آنکه تو در کنارم باشي با يادت بنشينم و ترا زمزمه کنم و برايت بنويسم.
اي کاش بودي تا ببيني. چقدر در التهابم.
نيستي در کنارم تا حرفهاي دلم را رو در رو برايت بازگو کنم
و من بايست هر شب،
خسته از گذشت روز،
خميده از خستگي ها،
بي تاب از خمودگي ها
و رنجور از بي تابي ها
و رنجيده از غريبه ها
بنشينم و برايت سخنان شيرين بنويسم.
هيچ کس نيست که بداند در دلم چه مي گذرد.
اگر مي بيني مي نويسم و مي نويسم و به نوشتن ادامه مي دهم
از آن روست که مي دانم تو مي خواني.
مي دانم تو هستي و تو مي بيني و مي شنوي.
مي دانم که تو در کنار مني.
شايد نه در فاصله اي نزديک اما لاقل آنقدر که ... . اصلا مهم نيست.
کافي لبخندي از تو و يا حتي گوشه چشمي را در ذهن مرور کنم.
مي توانم ساعتها بنويسم و براي همين است که مي گويم اينها همه از سر عاشقي است.
نترس. هنوز ديوانه نشده ام. اما فرصت دارم.
براي ديوانگي.
براي فرزانگي.
براي جاودانگي.
و من به حضور نزديکم.
و به ديدار.
و به کنار.
در کنارم باش. حتي اگر از من دوري. عزيز دل!
دلم طاقت نشستن ندارد وقتي به چشمهايم مي نگري
چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازي
روحم پر مي کشد وقتي با من سخن مي گويي
زبانم هم که بند مي آيد
تو بگو چه کنم با اين همه التهاب که همه از دوست داشتن توست
غزل هايم را فراموش مي کنم
از سهراب يا نيما، فروغ يا شهريار چيزي به ياد نمي آورم
فقط بايد زمزمه کنم
زير لب به گونه اي که تو نيز بشنوي
کسي درون من است که از دريچه چشمم به کوچه مي نگرد
کسي درون من است
لبخند بزن، غوغا کن، صدايت مرا به پرواز وا مي دارد.
نگاهم کن، برق چشمان زيبايت نوازشم مي کند،
من نيز روزي براي تو سرخ خواهم شد، من غرق خنده، گرم خواهم شد.
وجودت را احساس مي کنم، تو را هميشه مي توان حس کرد.
صداي پاهايت را مي شنوم که به من نزديک مي شوي و تو هميشه به من نزديک خواهي ماند.
من گرم خواهم شد. من برايت خواهم ماند تا لبخندهايت را پاسخ گويم.
من سبز خواهم شد تا تو شادابيت را هميشه لمس کني، من سرخ خواهم شد.
تو را از شوق لبريز خواهم کرد. وقتي که صدايت مي کنم و تو در دل پاسخ مي گويي، جان دوباره مي گيرم، وقتي که صدايم مي کني شوق ديدار، زبان از من برمي گيرد و من سرخ مي شوم.
از من سخن مگو، با من سخن بگو، با من از من سخن بگو.
بگو که صداي تپش هاي اين قلب سرخ را هميشه مي شناسي.
بگو که هميشه خواهي ماند، بگو که سرخيم را ستايش مي کني، من سرخ خواهم شد.
من از نيم نگاه سوزاننده ي تو زير برق آفتاب، از تمامي گرميت در سردي زمستان، سرخ خواهم شد.
لحظه ي جدايي را نمي شناسم، خداحافظي را معنا نخواهم کرد،
سيب سرخي به تو خواهم داد و دانه ي اناري.
دانه ي انارم به تو جان خواهد داد و سيب سرخم به تو محبت.
سيب سرخ، سرخ خواهد ماند و من سرخ خواهم شد.
من سيلي عشق تو را چشيده ام و درد محبتت را کشيده ام.
شکل آن را نمي دانم، تنها مي دانم که آن نيز سرخ است
و روزي که اين رگ هاي خون در وجودم فوران کنند، من سرخ خواهم شد،
و من از هميشه تا هميشه سرخ خواهم ماند .
